شهیده سهام خیام در سال 1359 در خطه خدایی خوزستان که بر دامان ایران چون قله بزرگی استواری می کند به شهادت رسید.
او در حالی که از یورش اشغال گران بعثی- این مزدوران استکبار جهانی- به ایران عزیز رنج می برد و قلب اش از اینکه خاک پاک ایران زیر چکمه اشغال و ستم قرار گرفته است؛ درد می کشید با زبان کودکی رو به مادر گفت: مادر ما نباید برویم، ما نباید شهر و کوچه خود را ترک کنیم، دشمن همین را می خواهد، ما باید با تمام وجود بیدار بمانیم و در برابرشان بایستیم، آنها از بیدارها و ایستاده ها می ترسند، دشمن مردم در خواب و خاموش را به راحتی غارت می کند و این چنین شد که مردم ایران با لبیک به ندای امام خود بیدار ماندند و درس های بزرگی از این بیداری به جهان دادند.
سهام عزیز در آن لحظه های دردناک وقتی قهقه اشغال گران را دید که برای غارت شهر نقشه می ریختند در حالی که دامانش را پر از سنگ کرده بود آنها را به سمت دشمن پرتاب کرد و اولین قیام انتفاضه را علیه تجاوز و اشغال آفرید و در لحظه های پرفروغ عشق و امید دست رد به سینه دشمن زد و بعثیان که از این حرکت غضبناک شده بودند بی هیچ تأملی به سوی قلب پاک سهام نشانه رفتند؛ سهام رفت اما قلب مهربان او در وجود میلیون ها دانش آموز باقی ماند که برای ایران ایمان و استقلال و عزت را طلبیدند.
سهام در دل دانش آموزانی زنده ماند که برخی کاروان 36 هزار شهید سرافراز دانش آموزی را به راه انداختند و برخی دیگر بزرگ شدند و کاروان دانشمندان این سرزمین را پدید آوردند و برخی دیگر مادران و پدران کسانی شدند که شما امروز فرزندان آنهایید.
قلب سهام ها، بهنام ها، حسین ها و هزاران شهید دیگر در وجود دختران و پسران دانش آموز این سرزمین می تپد، آنها با خوب اندیشیدن و خوب درس خواندن و با ایمان و آزادگی راه شهیدان را با پیروی از رهبر فرزانه ی انقلاب اسلامی ادامه می دهند و پرچم آنها را در اهتزاز نگاه می دارند.
دانش آموزان عزیز! امروز شما یکایک دانش آموزان بسیجی سهامی دیگر و رهروانی استوار برای حفظ این سرزمین سرافراز خواهید بود؛ به شما می بالیم و با شما خواهیم ماند.
سلام دوستان عزیز، خوش آمدید. دوستان عزیز و گرامی امروز زندگی نامه شهید بزرگوار سهام خیام رو قرار می دم، امیدوارم زندگی نامه این شهید بزرگوار را مطالعه کنید.
شهید سهام خیام متولد 5/11/47 خطه های هویزه در خانواده مذهبی دیده به جهان گشود. او از همان اوان کودکی دختری باهوش و زرنگ بود و آثار اندیشه و فراست در سیمای معصومش حکایت از روح بلند او داشت. گشاده رویی و خوش خلقی، رعایت ادب و احترام از خصوصیات بارز این شهیده بزرگوار بود که 12 بهار از عمرش نگذشته بود. با سن و سال کمی که داشت نسبت به مسائل داخل و خارج کشور با مسئولیت برخورد می کرد. بسیار کنجکاو بود و این احساس مسئولیت آرام وجودش را گرفته بود و مملو از عشق و ایثار به وطنش بود. او به شهادت اشتیاق داشت و به آن رسید.
... سهام قبولی پنجم ابتدایی بود و در کلاس اول راهنمایی ثبت نام کرده بود؛ اما به دلیل جنگ تحمیلی و اشغال شهر هویزه نتوانست ادامه تحصیل بدهد و به مدرسه نرفت. او دانش آموزی درسخوان بود و هر ساله در خرداد ماه قبول می شد. اخلاق و رفتارش در خانه خیلی خوب بود و همه از او راضی بودند. در کارهای خانه به مادر کمک می کرد. او نماز می خواند و شبها برای مادر و خانواده اش زندگی ائمه (ع) و پیامبر (ص) را می گفت؛ تا اینکه قبل از شهادت در حالی که عراقی ها وارد شهر شده بودند مشاهده می کند نظامیان و اشغالگران، مشغول به یغما بردن وسایل یکی از ادارات هستند. او از این حرکت مزدوران خشمگین می شود و با کلماتی که بر زبان می راند به بعثیون حمله ور شده لب به اعتراض می گشاید که به دلیل کمی سن و سال این بار کمتر به او توجه می کنند و وقتی به خانه باز می گردد، مادر از ظاهر او متوجه ناراحتی شهیده سهام خیام می شود و جویای علت آن، در پاسخ می گوید: عراقی ها وسایل اداره را می دزدند و من از این کار خیلی ناراحت هستم مثل اینکه دارند وسایل خانه ما را می دزدند.
روز شهادت: صبح روز 14 مهر 1359:
شهر هویزه شلوغ بود و حال و هوای دیگر داشت. مردم همه برای دفاع از وطن خودشان به پا خواسته بودند و بزرگ و کوچک، پیر و جوان، زن و مرد که از جمله آنان سهام بود با آن فطرت پاک و حس حق طلبانه اش که سر تا پای وجودش را فرا گرفته بود. آن روز مادر وضعیت شهر را نا امن دید؛ لذا کودکان خود را به کناری برد و خواست پنهان کند، همه در گوشه ای جمع شده و نشسته بودند. ولی تنها کسی که ننشت و آرام نبود سهام بود که 12 سال بیش نداشت. در آن لحظه سهام رو به مادر خود می کند و می گوید: اگر تمام درها را ببندی من امروز باید از منزل بیرون بروم و حتما باید دفاع کنم، مگر فقط مردان می توانند دفاع کنند من هم می توانم. من نیز از همین مردم هستم و باید دفاع کنم.
دور از چشم مادر به این فکر افتاد که با تغییر لباس و ناشناس به هدف خود برسد. سهام پس از استحمام و تعویض لباس و مرتب کردن خود، گویی که می داند لحظات آخر را سپری می کند و می خواهد به میهمانی با شکوهی برود بهترین راه و بهانه را که همان قطع شدن آب لوله کشی شهر بود انتخاب کرده و جهت شستن ظروف به طرف رودخانه حر کت می کند. در مسیری که طی می کرد درمانگاه هویزه قرار داشت.
مادر با او برخورد می کند و به شهیده می گوید: برگرد تو بچه هستی و توانایی مقابله نداری ... و سهام انگار که نه انگار چیزی می شنود. در این حالت ظرف ها را به سرعت روی زمین می گذارد و دو انگشت دست خود را به نشانه پیروزی بالا می برد و در این حالت می گوید: پیروزی و این کلمات را تکرار می کند. سپس از جلوی دیدگان ما دور می شود. به دشمن که رسید تنها کاری که می توانست انجام دهد شعار بر ضد نظامیان غاصب بود که در مقابل او قرار داشتند، او مرتب اظهار تنفر می کرد و از اسلام، شهر، حق مردم و کشورش دفاع می کرد. با این عمل سهام و اصرار ورزیدنش دشمنان تصور کردند که او کودکی بیش نیست و نمی تواند کاری را از پیش ببرد. کمتر به او توجه می کردند تا اینکه این بار وی دامن خود را پر از سنگ ریزه می نماید و شروع به پرتاب سنگ به سوی اشغالگران عراقی می نماید. آنقدر این عمل را ادامه می دهد تا باعث بر افروختن خشم آن مزدوران می گردد و به قول شاهد این صحنه تحسین برانگیز، در مقابل چشمهای بهت زده اهالی، یکی از افراد نظامی ارتش بعث که به ستوه آمده بود و به سربازان خود گفت: این دختر از دیروز تا حالا ما را اذیت کرده است، او را بزنید. در این حال گلوله ای از سوی دشمن به سوی او که شجاعانه از دین و وطن دفاع می کرد شلیک شد و با تیر مستقیم قهرمانانه به شهادت رسید و دعوت حق را این چنین زیبا لبیک گفت، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.
عنوان: شهیده سهام خیام دختری از هویزه
تألیف: سیدقاسم یاحسینی
انتشارات: سوره مهر دفتر ادبیات و هنر مقاومت
چاپ اول: 1388

کتاب حاضر به تولد و زندگی و شهادت سهام خیام، دختر 12 سالهای میپردازد که با فدا کردن خون پاک خود از ایران زمین دفاع کرد. نویسنده در ابتدای کتاب تحت عنوان شناخت نامه به تفصیل به نام و نشان و خانواده این رزمنده نوجوان هویزهای پرداخته است.
نام پدر و مادر سهام، کاظم و نسیمه است و او در کلاس پنجم ابتدایی تحصیل میکرده و دارای چهار خواهر و دو برادر بوده است.
محقق و نگارنده مینویسد: نام هویزه در چهار ماه اول هجوم ارتش عراق به مرزهای جنوبی ایران و آغاز جنگ تحمیلی در 31 شهریور 1359 با نام دو نفر گره خورده است. یکی سیدحسین علمالهدی، فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی هویزه، و دیگری سهام خیام، دانشآموز دوازده ساله.
او در پژوهش کوتاه حاضر تلاش دارد تا بر اساس مصاحبه شفاهی با پدر، مادر، خواهر و شاهدان عینی شهادت وی و مراجعه به برخی اسناد و آرشیوهای منتشر نشده و کتابها و مقالات، زندگی کوتاه این دانشآموز شهید را بازنویسی کند.
سهام خیام در روز 25 بهمن ماه 1347 شمسی در بخش ساحلی شهر هویزه دیده به جهان گشود. بر اساس اظهارات خانواده سهام خیام، او در کودکی بسیار پر جنب و جوش بوده است. شیرین خواهر کوچک سهام با ملاحت، در این باره میگوید: سهام دختر بسیار فضولی بود. در همسایگی ما پزشکی زندگی میکرد که سهام برخی اوقات پیش او میرفت. روزی آن پزشک آمد و گفت: امروز سهام در مطب آن قدر مرا اذیت کرد که مجبور شدم با طناب دست و پای او را ببندم.
در قسمتی از این کتاب نویسنده پس از اشاره به آغاز انقلاب و نقش هویزهایها در تعمیق و گسترش آن، به آغاز جنگ میپردازد و در این باره مینویسد: رژیم اشغالگر صدام در همان روزهای آغازین جنگ از مرزهای دشت آزادگان گذشت و روز ششم مهرماه 1359 هویزه را به اشغال کامل خود درآورد.
نیروهای بعثی عراق به غارت اموال دولتی پرداختند. و از آزار و اذیت مردم شهر ابا نداشتند. سهام به شدت از این وضع ناراحت و عصبانی بود و مدام به عراقیها ناسزا میگفت. یکبار نزدیک بود شهید شود که اهالی هویزه او را فراری دادند. تا اینکه روز هشتم مهرماه 1359، مردم هویزه، که دو روز بود شاهد اشغال شهرشان توسط نظامیان عراقی و ارتش متجاوز صدام بودند، طاقتشان طاق شد و دست به قیامی سراسری زدند. کنار رودخانه زنان و دختران هویزهای به پرتاب سنگ و فحش دادن به سربازان دشمن پرداختند. تا اینکه سربازان دشمن به طرف آنها تیراندازی کردند.
نویسنده درباره نحوه شهادت سهام خیام مینویسد: سهام به پرتاب سنگ به سوی نیروهای عراقی پرداخت و با صدای بلند به سربازان دشمن میگفت: مرگ بر صدام، بروید گم شوید و در این حین سهام با تیر مستقیم دشمن به شهادت میرسد، تیر مستقیم به پیشانی سهام میخورد و از بینی تا کاسه سر او را متلاشی میکند.
در قسمتی از کتاب نویسنده از قول خانم فوزیه هویزاوی، دختردایی سهام خیام، درباره جسد سهام و غسل و کفن او میگوید: به دلیل متلاشی شدن مغز سهام، سرش پر از خون تازه بود و نمیتوانستیم خون سر سهام را متوقف کنیم. به ناچار سرش را در یک کیسه نایلونی قرار دادیم و او را آماده خاکسپاری کردیم.
کتاب حاضر برای علاقهمندان و کسانی که در زمان جنگ حضور نداشتند و واقعیت جنگ را درک نکردهاند مفید به نظر میرسد. ضمن اینکه ویژگی خاص و منحصر به فرد کتاب مزبور یعنی بررسی زندگی و نحوه شهادت یک دختر نوجوان در شهر اشغالی هویزه به تنهایی میتواند جذابیتهای لازم را برای مخاطبان داشته باشد.


